وجود مامان و باباوجود مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان

باغ پرندگان

سلام دردونه ی من! سلام نفس زندگی من! دیروز جمعه بود بیستمین روز از ماه اردیبهشت سال 91، از اونجایی که به حیوانا و پرنده ها خیلی علاقه داری و تقریبا به همه پرنده ها می گی جوجو و یا جوجه! و  با برنامه ریزیی که از روز قبل کرده بودیم قرار شد ببریمت به باغ پرندگان. اینم بگم که تا به حال 2 با هم به باغ وحش بردیمت که عکس هاش رو در آینده می ذارم. حوالی ظهر بود که تقریباً کارهامون رو انجام داده بودم (از جمله ماشینتو زدیم که لباسهات و ملحفه هات برای شنبه تمیز باشه، شام هم تو آرام پز بار گذاشتم که وقتی برگشتیم جنابعالی بدون شام نمونید و ...) و می خواستیم آماده بشیم و  بریم که وقت خواب نیمروزیت فرا رسید و رفتی رو...
24 ارديبهشت 1392

روز مامانا مبارک!

سلام شهد شیرین زندگی من! مامان جون! امروز تولد حضرت فاطمه (س) و روز زن و البته روز ماماناست! از همین جا به همه ی مامانهای دنیا تبریک می گم و از خدای بزرگ می خوام که همیشه سالم و تندرست باشن. آمین! مامان گلم! خدا رو شکر می کنم به خاطر وجود نازنینت که باعث شده من رخت مقدس مادری به تن کنم! و دعا می کنم خدای بزرگ کمکم کنه برات مامان خوبی یاشم. همچنین دعا می کنم بتونم برای مامانم دختر خوبی، برای همسرم همسر خوبی و برای تنها داداشم خواهر خوبی هم باشم!!! معنای زندگی من! از بابت هدیه قشنگ شما و باباجون ممنون. دوستتون دارم! ...
11 ارديبهشت 1392

روز حاجا!

سلام عسلم، گل پسرم! تو تعطیلات عید نوروز 92 که تقریباً مدت طولانی پیش پدربزرگ و مادربزرگ مادریت بودی، وجود نازنینت از محبتهای بی دریغ آنها سیراب و انس و علاقه ای عجیب بین شماها ایجاد شد. عشق مامان! به حاجی بابا می گی: حاجا و به عزیزجون می گی: عَزه! دیروز صبح تا چشم وا کردی گفتی: حاجا و دیگه ول کن قضیه نبودی و مدام غر می زدی و می گفتی حاجا! (نمی دونم شب قبلش خواب دیده بودی یا چی شده بود) ما هم می پرسیدیم بریم خونه حاجی بابا؟ با گریه و بی تابی سر تکون می دادی یعنی: آره دوباره ما می پرسیدیم: بریم خونه حاجی بابا چکار کنیم؟ بازم با گریه و بی تابی می گفتی: اُ تور یعنی موتور سوار شیم! و این داستان تو راه و تو ماشین و حتی تو م...
8 ارديبهشت 1392